سارا ممبینی – الــفبا: این روایت از اشتیاقِ عبـّاس برای نوشتن و دانستن آغاز شد. روایتی که با ایثارِ خانُـم معلّم خوزستانی رنگ مهر و مسئولیت پذیری گرفت. زینب اولی معلّم منطقه روستایی اروند کنار، تمنای قلب عبـّاس را شنید و با عطوفت و فداکاری به او پاسخ داد تا از همان روزهای ابتدایـی این سال تحصیلی کُرونایی، برایش کلاس هایی دونفره بسازد و در آنها نور دانش به دنیای عبـّاس بتابد و لحظه هایش را سرشار از روشنـی کند.

 

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی الـفبا، عبـّاس بحرانی دانش آموز پایه اول مدرسه روستایی 15 خرداد و ساکن روستای نهر عوج البوصید در بخش اروندکِـنار از استان خوزستان است. او هفت سال پیش با نقصِ عضو مـادرزادی از ناحیه هر دو دست متولد شد. عبـّاس برای دفتر و کتاب هایش جان می دهـد و امـروز قصه عشقش به درس و مدرسه؛ دست به دست و کلام به کــلام می چرخد. داستانِ عبـّاس، داستان پسری است که امروز اُمـید، تلاش و خودباوری از سطور برجسته زندگی اش است. واژه هایی که ایـمانِ عبـّاس را بـارور ساخته اند و توانِ محکم ماندن و استواری اش را برای تحصیل صد چندان کرده اند.

 

میل به آموختن ریشه در جان عبـّاس دارد

 

به گزارش الـفبا، پاییز فصل آموختن است و وقتی اولین پاییزِ آموختن برای عباس شروع شد او که نمی توانست همانند دیگر همسالانش قـلم به دست گیرد، قلم را میان انگشتان پایش نهاد تا ایـن گامِ اوّلـش باشد برای پیمودن مسیر طولانی و پر فراز و نشیب تعلیم و تربیت. نوشتن با پـا گرچه سخت بود، اما عباس کسی نبود که با سختی های اینچنینی از پـای درآید. او قبل از ورود به کلاس اول، دوره پیش دبستانی را نیز گذراند و با حضور در کلاس های پیش دبستانی میلِ به آموختن چون جوانه ای تُـرد، سبز و پرطراوت در وجودش رویید. جوانه ای که به سمت نـور و روشنی رشد کرد؛ قد کشید و در اعماق ِجانش ریشه دواند.او مانـد، نوشت و مقاومت کرد و به کلاس اول رفت.

 

خانُـم معلّم هر روز در انتظار عباس است

 

عبـّاس در حالی قدم به کلاس اول نهاد که خـدای بزرگ معلمی مهربان نصیبش کرد. سال تحصیلی پایه اول دبستان برای عبـّاس و دیگر دانش آموزان این سرزمین با شیوع کُـرونا و تعطیلی مدارس همراه شد ولی عبـّاس نه تبلت و تلفن همراه هوشمند داشت و نه طاقـت دوری از مدرسه و خواست که تک و تنها به مدرسه برود و در کلاس درسی بنشیند که جز او و خانم معلمش کسی نبود. حالا عبـّاس هر روز با پای پیاده و شوقی سـرشار مسیر نیم ساعته خانه تا مدرسه را می پیماید تا به کلاس درسِ خانمِ اولـی برسد. زینب اولـی، معلمی که هر روز منتظر است تا عبـّاس در کلاس را بگشاید و به پیشـوازش برود. عبـّاس هم هر روز به او می گوید: «خـانُـم دوستت دارم!»

 

نوشتن با انتهای آرنج

 

زینب اولی معلم حق التدریس آموزش و پرورش اروند کنار با 5 سال سابقه تدریس است که خودش هم در همین مدرسه ای که حالا معلمش است، تحصیل کرده؛ او به الــفبا گفت: ماه های اول سال تحصیلی به همراه عبـّاس یک موکت روی زمین پهن می کردیم تا او با کمک گرفتن از انگشتان پایش بنویسد اما مدتی که گذشت خود عبـّاس علاقمند بود که با کمک دستهایش بنویسد و شروع به تمرین نوشتن با دست کرد.

 

خانم اولی که حرف می زد. می توانستم تصور کنم تلاش این کودک هفت ساله را برای نوشتن با دستهایی که فقط تا آرنج امتداد دارند. می توانستم تصور کنم که چقدر زحمت دارد نزدیک کردن این دستها به یکدیگر برای ثابت شدن مداد و فشار به نوک آن برای نوشتن. بی شک این گونه نوشتن فقط کارِ دستـهایی آسمانی است. دستهایی آسمانی که با بهره گرفتن از دو آرنج می نویسند. عباس به دلیل مشکلی که در دستهایش دارد نمی تواند شخصا از آموزش های ارائه شده در شبکه شاد استفاده کند برای همین عـزم خانم معلم برای تدریس حضوری به او بیشتر جزم شد چرا که به هیچ وجه نمی خواست شاگرد خوبش از درس هایش عقب بماند.

 

عباس میز و نیمکت مخصوص ندارد؛ تحت نظر دکتـر هم نیست

 

معلّـم عباس ادامه داد: وقتی عبـّاس می خواهد بر روی تابلو کلاس بنویسد او را بر روی نیمکت می گذارم تا بتواند بر تخته مسلط شود. نوشتن بر روی وایت بُـردهایی که بر روی میز قرار می گیرند برای او سخت است.  باید میز و نیمکت مخصوصی برای او ساخته شود تا با استفاده از آنها راحت تر بنویسد. گاهی نوک مداد آرنج هایش را زخمی می کند اما او هیچگاه از این موضوع گلایه ای ندارد. من سعی می کنم به او تکلیف بسیار کمی بدهم در حدی که از عهده اش برآید و به دستهایش فشاری وارد نشود. عباس به دلیل کم برخورداری خانواده؛ تحت نظر دکتر نیست و باید حتما زیر نظر یک پزشک متخصص قرار داشته باشد.

 

با خانم اولی در یک روز جمعه گفت و گو کردم.  او گفت که تازه از مدرسه برگشته است. این خانم معلم در گفت و گو با الـفبا بیان کرد: عباس به آموزش حضوری علاقمند است از این  همین رو از همان ابتدای سال تحصیلی که مدارس به دلیل شیوع ویروس کرونا تعطیل شد، کلاس درس را برای او تعطیل نکردیم و به صورت تک نفره به او تدریس می کردم تا حسی خوب داشته باشد. او حساس و باهوش و دارای اعتماد به نفس بالایی است. همیشه می گوید که می تواند و برای رسیدن به هدفی که دارد تلاش می کند. از اول بهمن ماه چون آموزش در این مدرسه روستایی حضوری است، بچه های دیگر هم در طول هفته می آیند، برای همین گاهی اوقات به همراه عباس جمعه به مدرسه می رویم تا دروس را فارغ از هیاهوی دیگر دانش آموزان تمرین کنیم.

 

وقتی عبّـاس را باردار بودم به من گفتند سالم است

 

پدر عبّـاس کارگر خدماتی، با حقوقی انـدک در شهری دیگر است. وقتی پدر نیست مادر مسئولیت خانه را به دوش دارد. مـادر به الـفبا گفت: وقتی عبّـاس را باردار بودم به من گفتند که سالم است اما وقتی متولد شد، در نـگاه اول از دیدن نوزادی با دو دست که فقط تا آرنج را داشتند، حیـرت کردم. با توکل به خدا او را در آغوش گرفتم و امروز عباس عزیز مادر است.

 

مادر عباس ادامه داد: درس بچه ها برایم خیلی مهم است. به دخترها می گویم که اگر در درسهایتان پیشرفت کنید برایتان جایزه می خرم، اما عباس بی وعده جایـزه درسهایش را می خواند. تا وقتی عباس تکالیف روزانه اش را به صورت کامل انجام ندهد، به کارهای خانه دست هم نمی زنم. درس او که تمام می شود، هر موقع از روز که باشد، به امورات منزل می رسم.

 

آرزوی مـادر این است که عبّـاس آینده روشنی داشته باشد و به این امید؛ روزهایش را سپری می کند. از مادر می خواهم که تصویر عبّـاس را برایـم بفرستد. می فرستد. تصویر پسر بچه ای که با دستهایی کوچک که مدادی را میان آرنج هایش نگه داشته و در حالی که روی یک میـز غیراستاندارد برای وضعیت او، تا کمر خم شده و به دوربین لبخند می زند. عباس گفت که می خواهد خلبان شود. او روزهای کودکی اش را با رویـای پرواز سپری می کند. پرواز در آسـمان با دستـانی آسمانی و بی نهایت روشن.